سه شنبه 26 خرداد1388
اما از هرچه بگذریم وقتی قیافه معصوم و دوست داشتنی پسرم گلم آقا احسان رو تو ذهنم میارم همه مشکلاتم رو فراموش می کنم.![]()

و اما از اینها گذشته شیطونی های بیش از حد این پسره داره منو دیوونه می کنه
یه کارایی می کنه و یه حرفایی می زنه که آدم شاخ در میاره هاااااااااااااااااااااااااااا.....
گفته بوده بودم که علاقه شدیدی به پلیس داره............... حالا اخیرا تیپ سرباز می زنه![]()

چند روز پیش رفته بودم فروشگاه زنجیره ای خرید. آقا احسان یه لحظه یه پلیس دید و همان آن اراده کرد که پلیس شود در حالیکه من فراموش کرده بودم لباسها و ادوات مربوطه را به همراه خود بردارم خودتون می توانید تصور کنید که من تا خونه چی کشیدم از دست این گل پسر![]()
حرف زدنش واقعا محشره تقریبا تمام کلمات رو با لحجه شیرین و دوست داشتنی مخصوص به خودش ادا می کنه. اون لحظه هست که ادم می خواد درسته قورتش بده![]()
من دارم می رم تهران واسه امتحانهای پایات ترم. دعا کنید
انشا ا... نتیجه بگیرم و با دست پر گردم.
مواظب نی نی های خوشکلتون باشید. فعلا ![]()
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388
با لاخره اومدم............
بالاخره ما هم پس از مدتها هوس آپ به سرمون زد. نه به خدا از بی خیالی نیست از پر مشغله بودن هست
کل هفته رو در حال دویدن هستم و همیشه هم کار عقب مونده دارم
خونه و زندگی بچه و شوهر رو هم سپردم دست خدای متعال![]()
راستی سال نو همگی مبارک. انشا......... که سال پر از خیر و برکت باشه به امید خدا![]()

عید امسال خیلی خوش گذشت. یه مهمان عزیز از تهران داشتیم و همانطور که تو پست قبلی هم گفته بودم یه مسافرت مشتی و تو پ به جزیره زیبای قشم با ماشین شخصی!!!!!!!!!!
آقا احسان ما کلی از دریا و آب لذت برد و این چند روزه چه آتشی که نسوزوند.
اولین باری که دریا رو دید شروع به خوندن کرد:
"آب خلیج
آب وطن
دریاش عجب دریایی بود"
وقتی ازش می پرسیدیم اینجا کجاست می گفت "دبی" ........رفتیم دبی چه جایی بود![]()
ولی به هر حال جای همگی خالی واقعا خوش گذشت![]()

البته علاوه بر مهمونی های معمولی و دید و بازدید یه سفر یک روزه کرمان گردی هم داشتیم.
این آقا احسان ما در بازار سنتی کرمان!

بعد از کرمان هم رفتیم یکی از شهرهای اطراف به نام "ماهان" ودر باغ یکی از اقوام ناهاری صرف کردیم

خیلی وقتتونو نمی گیرم . باور کنید سرم خیلی شلوغه. یه گزارش مختصر دادم و تا بعد خدانگهدار![]()
سه شنبه 8 اردیبهشت1388
پس از مدتها.......
البت هنوز هم دارم تلاش می کنم ولی باز هم بی فایده است. فقط اومدم بگم ما خوبیم. آقا احسان هم کلی بزرگ شده بی نهایت شیطون و بهانه گیر![]()
پسرم واسه خودش یه پا مهندسه. کلی با کامپیونر کار می کنه
اخیرا هم براش سی دی آرین نصب کردیم و هالی به هولی..................
از اینکه عید نیومدم پیشتون شرمنده با تاخیر عید همگی مبارک![]()
جاتون خالی مسافرت قشم بودیم. حالا اگه وقت شد با عکسا میام خدمتتون. فعلا ![]()

سه شنبه 29 بهمن1387
باید بگم ببخشید دوباره دیر اومدم. خیلی هم دیر شده . باور کنید خیلی خیلی گرفتار بودم. حالا کم کم براتون توضیح می دم:
اول فوت پدربزرگ عزیزم بود.
دوم قبولی بنده در مقطع کارشناسی ارشد و بعد انتخاب واحد و جفت و جور کردن ساعت کلاس و رفت و آمد هفتگی به تهران و رها کردن گل پسر به امان خدا.
سوم تغییر شغل و رها کردن یکی از مسئولیت ها و گرفتن مسئولیت جدید در رابطه شغلی.
و هزار و یک دلیل دیگه...................
توی این مدت جشن تولد ۲ سالگی آقا احسان رو هم برگزار کردیم و روزبه روز بزرگ شدن گل پسر را احساس می کنیم. با حرفهاش و رفتار و حرکاتش که کاملا نشون می ده دوست داره مستقل بشه:
مامان این لباسو دوست ندارم!
مامان می خوام این شلوارو بپوشم!
مامان این ماشینه چقد خوشکله!
چه نی نی نازی!
و گاهی اوقات اینقدر حرفای قلمبه و بزرگتر از سنش می زنه که نگو و نپرس..........
پسرم کاملا متفاوت شده یعنی احساس می کنم خیلی بزرگ شده!
در ایام ۲۲ بهمن سرود "خمینی ای امام " رو کامل با تلویزیون می خوند البته با همون لهجه و تن صدای مخصوص به خودش![]()
سوره توحید رو تقریبا خودش به تنهایی می خونه و اونقدر کلمات رو شیرین ادا می کنه که آدم می خواد درسته قورتش بده![]()
راستی داشت یادم می رفت!!!
باور می کنید شعر توپ قلقلی رو به تنهایی و کامل کامل بدون حتی یه اشتباه تنهایی می خونه![]()
آخه گل پسر ما تازه ۲ ساله شده در حالیکه خیلی از بچه های همسن و سال اون حتی حرف زدن هم بلد نیستند![]()
حالا با این تعریف و تمجید خودم پسرمو چشم نزنم![]()
یه عادت خوب دیگه که داره اینه که شیر پاستوریزه زیاد می خوره و اخیرا هم عادت کرده باید حتما همراه شیر کیک هم بخوره.
خوب بعد از یه تنبلی طولانی تو آپ کردن فکر کنم دیگه کافی باشه. پس به امید دیدار ![]()
![]()
سه شنبه 28 آبان1387
از هر دری خبری
راستش منتظر یه سری عکس بودم که بابایی آقا احسان لطف کردن و یک هفته بنده رو سر کار گذاشتن و بازم مجبورم این پست رو بدون عکس بنویسم![]()
البته جا داره در اینجا از همه دوستای گلم که در مورد عکس پرده نظر داده بودند تشکر و قدردانی کنم
من توی اون هول و ولای اسباب کشی سریع اومدم یه عکس از پرده حال و پذیرایی گذاشتم و دستتون درد نکنه که با نظراتون یاریم کردید.![]()
آقا احسان ما بینهایت شیطون شده که الان (به علت مشکلات زیاد کاری) وقت ندارم خیلی حرف بزنم. انشا ا.........سر فرصت سر همگی رو به درد می یارم.![]()
راستی اومدم بگم فردا تولدمه.

۲۹ آبان........................ سالش رو دیگه نمی تونم بگم. واااااااااااای چقد
دارم پیر می شم![]()
راستی همسر گرامی
امسال رو دیگه سنگ تموم گذاشتن و چند روز قبل از تولد (چون یه عروسی خیلی با کلاس دعوت بودیم) یه پالتوی شیک والبته گرون قیمت خریدن!![]()
والا ما که توقع نداشتیم توی این وضعیت بی پولی و خونه سازی زحمت بکشن![]()
***************************************************************************
به هر حال ما توی خونه جدید مستقر و مستقل شده ایم و با آقا احسان شیطون روزگار رو سپری می کنیم. حق یارتان باد![]()
یکشنبه 12 آبان1387
ورود به خانه جدید
سلام. قابل توجه اونهاییکه نگران دوخت پرده هام بودند. این شکلی شده. نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه 22 مهر1387
آقا احسان به مهد کودک نمی رود
سلام خدمت همه مامانای گل و نی نی هاشون
یه خبر مهم مهم مهم
آقا احسان ما از مهد کودک فارغ التحصیل شد. لطفا همگی واسه صرف شیرینی فارغ التحصیلی تشریف بیارید خونه ما![]()
آره دیگه ما اینیم بچه ما دوهفته ای مدرکش رو گرفت و خلاص![]()
چیه بچه هاتونو ۹ ماه می فرستید مهد![]()
خدا می دونه مدرک دیپلم یا دانشگاهشو چند روزه بگیره![]()
![]()
به هر حال می تونه. من مطمئنم که از عهده اش برمیاد![]()
البته حالا هم روزها توی خونه از پس شیطونی می کنه گاهی از فرط خستگی می خوابه و گر نه این بچه ما نه خواب داره و نه خوراک![]()

البته همیشه هم اینقدری که شما فکر می کنید شر و شیطون نیست هااااااااااااااااااا
بعضی وقتا اینقدر ناز و شیرین زبون میشه که آدم فقط می خواد درسته قورتش بده![]()
حرف زدنش خیلی با مزه است. تقریبا همه کلمات رو کامل و صحیح ادا می کنه و تازه جمله کوتاه هم می گه![]()

عکس با لا رو خوب نگاه کنید. مربوط میشه به روز عید فطر قبل از رفتن به نماز عید که گل پسر ما آماده و سجاده به دست ایستاده![]()
راستی یه گزارش کوچک هم در مورد پروژه مسکن بدم:
عملیات نصب کابینت به اتمام رسید. تقریبا خوب شده فقط نمی دونم با این وضعیت بی پولی کی می خواد چک های این چوب و تخته ها رو امضا کنه![]()
راستی قراره امروزه نصب پرده و فردا نصب آبگرمکن و شیر آلات انجام بشه. حالا به امید خدا تا فردا![]()

یکشنبه 14 مهر1387
شمارش معکوس
و نمی خواد بره مهد ولی بعد از اینکه من دادمش بغل مربی
(یه مربی خوب و مهربون داره ) و اومدم بیرون آروم می گیره و البته من خیلی دلم براش می سوزه آخه خیلی گناه داره بچه ام![]()
همه خانواده از اینکه آقا احسان ما مهد می ره خوشحالند و بابایی حساس هم روزی چند بار از من می خواد زنگ بزنم مهد و احوالش رو بپرسم
ولی پسر من خوب با بچه ها (علی الخصوص دخترا) جور می شه و بازی می کنه 
خبر دیگه اینکه بالاخره پروژه ساخت مسکن در حال اتمامه و شمارش معکوس شروع شده![]()
یادتونه که گفته بودم توی انتخاب مدل پرده و کابینت موندیم .......... و امروز اگه خدا بخواد قراره نصب کابینت شروع بشه و آشپزخانه شکل و شمایل خودش رو بگیره![]()
وای چه کیفی داره
. چند روز پیش هم رفتیم خرید واسه خونه جدید: انواع قفل و کلید و دستگیره و ست حمام و دستشویی و آئینه و ...........
و الان دل تو دلم نیست که بدونم پرده هام چه شکلی شدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا اون دوختی که من می خواستم در اومده یا نه؟![]()
اسباب کشی چی میشه؟؟؟؟
من تا حالا توی عمرم یک دفعه هم اسباب و اثاثیه جابجا نکردم. خدا به دادم برسه با این همه وسیله و این خونه فینگلی![]()
می گن آدم توی اسباب کشی خیلی خسته می شه
. البته من منتظر یه خبرم که ممکنه اسباب کشی رو به تعویق بندازه. انشا ا... اگه جور شد به شما هم میگم. ولی فعلا دهنم قرص قرصه 
شنبه 6 مهر1387
آقا احسان به مهد کودک می رود
بالا خره گل سر ما هم در آستانه دو سالگی به مهد کودک می رود
. امروز صبح زود گل پسر رو از خواب ناز بیدار کردم ، یک شیشه پر از شیر بهش دادم بعد راضی شد دست و صورتش رو بشوره آنوقت لباس تمیزی رو که شب قبل واسش اتو زده بودم رو پوشید و با یک کیف پر از صبحونه و ناهار و میوه و البته اسباب بازی های مورد علاقه اش راهی مهد شد.

به محض ورود به مهد چون از قبل هماهنگی شده بود یه خانوم مربی مهربون اومد جلو و آقا احسان رو بغل کرد. چون ما دیر رسیده بودیم بچه ها مشغول خوردن صبحانه بودند. من واسه پسرم یه تخم مرغ آب پز گذاشته بودم. خانوم مربی سریع تخم مرغ رو پوست کند . آقا احسان رو نشوند سر سفره پیش بقیه بچه ها و به ما گفت برید خونه![]()
من هم اومدم سر کار حالا هم دل تو دلم نیست که بچه ام چی می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته دو بار زنگ زدم گفتند فقط یه کم نا آرومی کرده ولی الان داره با اسباب بازیهاش بازی می کنه
وای خدایا چقد دلم واسش تنگ شده. البته من هر روز ازش دور بودماااااااااااااااااااا ولی امروز یه حال و هوای دیگه داره![]()
می ترسم امروز اولین و آخرین روزی باشه که می ره مهد
. خدا به دادم برسه. دعا کنید اونجا بمونه![]()
و اذیت نشه
یکشنبه 24 شهریور1387
آقا احسان آقا پلیس می شود...
می دونم می خواهید بگید بازم که دیر اومدی
. آره باور کنید گرفتار بودم
اونقدر گرفتار بودم که نرسیدم سالروز تولد وبلاگمو بهتون خبر بدم که توی مرداد بود. اما حالا با تاخیر می گم وبلاگ عزیزم:

خوشحالم که توی این وبلاگ دوستای گلی مثل شماها رو پیدا کردم. همه تونو هوارتاااااااااااااااااااااا دوست دارم![]()
![]()
![]()
راستی تا یادم نرفته بفرمایید کیک تولد ........... خواهش می کنم بفرمایید دیگه.........
اما حالا می رسیم به آقا احسان ما یه بهتر بگم آقا پلیس.
نمی دونم چه جوری و از کجا اینقدر به مقوله پلیس و پلیس بازی و صدای ماشین پلیس علاقه مند شد
:
به طوری که هر ماشینی که توی کوچه و خیا بون می بینه می ره نزدیک و به لاستیک هاش پا می زنه تا صدای دزدگیرش و البته به قول اون صدای پلیس بده![]()
جالب اینکه هر وقت گمش می کنم می دونم که رفته توی کوچه و داره به ماشین پا می زنه و حتی گاهی هم سنگ می زنه تا صدای آژیرش در بیاد![]()


