یکشنبه 23 تیر1387
آنچه گذشت
راستش يه مدتي سر كار نبودم و كمتر به شبكه متصل بودم. اينترنت خونه هم كه خدا خوبش كنه![]()
اندر احوالات گذشته ما:
***اول اينكه عروسي دايي محسن به خوبي و خوشي گذشت و با اين همه دلشوره ايي كه من داشتم و عيب و ايراد هاي عروس خانوم كه من فلان تالار رو مي خوام و يا اينكه بايد برم فلان آرايشگاه و فلان لباس عروس و .............
همه چيز طبق سليقه عروس خانوم و عالي پيش رفت. خدا رو شكر![]()
![]()
![]()
الهي همه جوونا به هر چي مي خوان برسن.
*** خبر بعد اينكه آقا احسان گل ما ۱۸ ماهه شد و خدا ميدونه چي كشيديم بابت واكسن سه گانه ۱۸ ماهگي. بيچاره شديم. سه روز تمام بچه ام مي لنگيد. تريدم كه نكنكه خداي ناكرده همين جوري بمونه![]()
*** پسر ما ديگه بزرگ شده و احساس بزرگي مي كنه و كم كم مي خواد مستقل بشه و دوست داره همه كارها رو خودش انجام بده و اگه مخالفتي بشونه قهر مي كنه و انوقته كه بيا و ببين![]()
*** با اين هواي گرم امسال كه فكر مي كنم به خاطر خشكسالي باشه آقا پسر ما هر روز دوست داره بره حمام. هر نفري كه حوله رو برداره و بره طرف حمام اولين نفر آقا احسانه كه همراهيش مي كنه
و اگه با خودش نبره پشت درب حموم گريه مي كنه و يك زبون مي گه "آب آب آب آب"
*** گل پسر ما حرف اومده و دست و پا شكسته اكثر كلمات رو مي گه. آخه ديشب كه رفته بود قوطي عدس رو خال كرده بود وسط آشپز خانه هي مي گفت" عدش عدش عدش " وقتي رفتم توي آشپز خانه منظورش رو فهميدم.![]()
*** و خبر آخر اينكه طي يك اقدام ضربتي آقا احسان از پو شك گرفته شد. واي چقدر راحت شدم. اصلا هم سخت نبود . خدا كنه از شير گرفتنش ه همينقدر راحت باشه![]()
دوستاي گلم روزگار به كامتان باد.![]()
دوشنبه 27 خرداد1387
آقا احسان بد اخلاق
يه زبون در آورده كه بيا و ببين. به اندازه عالم و آدم حرف مي زنه. هر چي رو كه بگيم تكرار مي كنه. يعني هر واژه اي حتي اگه سخت باشه. عصر ها هم حتما بايد همراه بابايي يه دور موتور سواري كنه و به به(خوراكي از هر نوع البته آبميوه باشه بهتره
) بخره و بخوره.
به كتاب و كتاب خواني علاقه زيادي داره
و هميشه كتابهاي من از دستش بيچاره اند.
يه اخلاق خيلي بد هم پيدا كرده كه منو واقعا ديووووووووووووووونه كرده. خيلي كم و خيلي بد غذا مي خوره خيلي اعصاب خورد كن شده. تازه بدتر از همه اينكه يه جيغ ها ي بنفش رنگي از ته سرش مي كشه كه نگو و نپرس
. هر چي اراده كنه بايد براش آماده كنم. نمي دونم گوش به حرفش كنم يه نه آخه تو اين سن خيلي نگران اين اخلاقشم. راستي خيلي هم زود قهر ميكنه و از كوره در مي ره.
مادران با تجربه لطفا راهنمايي كنيد.
شنبه 11 خرداد1387
آقا احسان دیگه بزرگ شده!
و اما آقا احسان گل ما که روز به روز بزرگ شدنش را احساس می کنم. ولی هنوز هم خیلی کارهای اشتباه انجام می ده. ولی بعضی از کاراشو واقعا دوست دارم. مثلا وقتی از سر کار می یام خونه می یاد دم در و کیف سنگین و پر از کتابم رو ازم می گیره و می بره داخل. من هم بغلش می کنم و نوازش
.پسرک کوچک من که به قول خودش دیگر نی نی نیست. خیلی از کاراش به بزرگترها شبا هت داره. پسر گلم وقتی غذا می خوره
ظرفش رو با احتیاط برمی داره و می بره طرف آشپز خونه و
می ذاره روی میز. با یک آب و تابی مسواک
می زنه که نگو .
دیگه کمتر به من ور می ره و بیشتر خودش
رو با اسباب بازی و بازی های فکریش مشغول می کنه و وقتی می بینه کسی اطرافش نیست و به اون توجهی نداره خودش خودش رو تشویق
می کنه و واسه خودش دست می زنه.
هنوز هم موقع جارو با جارو برقی
باهاش مشکل دارم. چون یا دکمه جارو رو می زنه و جارو رو خاموش می کنه و یا می خواد جارو رو از دستم بگیره و خودش جارو کنه.
شدیدا به کامپیوتر
علاقه منده و بدون کامپیوتر لب به غذا نمی زنه.(خودم می دونم که کار خیلی بد و عادت اشتباهیه
)
شدیدا به خوردن چای
علا قه مند است و در مورد این قضیه من همیشه با پدربزرگ و مادربزرگش مشکل دارم.
علاوه بر چای هر روز موقع ناهار سر دلستر خوردنش
همیشه دعوا داریم.
دوست داره تمام وقتش رو
توی حیاط
بگذرونه و اصلا هوای گرم و آفتاب حالیش نمی شه.
بچه ها رو خیلی دوست داره و با اونا بازی میکنه
اما اگه از غافل بشی ![]()
۵ شنبه شب توی مهمونی همین که ازش غافل شدیم یه کار خیلی زشت انجام داد رفت سراغ ![]()
البته این تقصیر بابای نازنین
است. من چه کار کنم ![]()
نسبت به دوقلو های دای جون
خیلی حساس است و چشم دیدن اونا رو نداره.
موقع رانندگی حتما باید پیش بابای و پشت فرمون ماشین
باشه.
خوب دیگه بسه چقد پشت سر این گل پسر حرف زدمااااااااااااااااااا. شما نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ فعلا![]()
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
اولین سفر بدون بابایی
من و آقا احسان حرکت کردیم به سمت تهران و بابایی چون بندر عباس امتحان داشت رفت بندر. یعنی لحظه به لحظه ما از بابایی دورتر و دورتر می شدیم اون میرفت سمت جنوب کشور و ما می رفتیم سمت شمال کشور. اولین باری بود که اینقدر از هم دور می شدیم خیلی دلتنگ بودم و استرس امتحان هم داشتم. ولی خوب گذشت![]()
آقا احسان رو تهران بردم نمایشگاه کتاب و کلی خرید کردیم. حالا بعدا عکساشو براتون می ذارم که چه کتابهای خوشکل و چه بازیهای فکری خریدیم. البته با وجود گل پسر نتونستم غرفه کتابهای تخصصی خودم برم . فقط چند تا نرم افزار خریدم.
چند روزه رو خونه اقوام بودیم و همه از دست آقا پسر ما شاکی بودن آخه خیلی شیطون بود و به همه جا سر می کشید. تو رو خدا این پسر کجاش شیطون و بده؟ واه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.................

اما پس از بازگشت ازسفر با سوغاتی های پر باری از طرف بابایی روبرو شدیم. البته سوغاتی های من بیشتر از آقا احسان بود
واقعا بابایی سنگ توم گذاشته بود. اصلا فکر کنم به جای امتحان فوق رفته بود جزیره قشم واسه ما سوغاتی بخره
به به به هر حال دستش درد نکنه ماکه خوشحال شدیم و البته شرمنده ه ه ه ه ه ه![]()
دیروز هم با آقا احسان رفتیم یه گشتی بیرون زدیم و البته عکس هم گرفتیم. با وجودی که توی شهر ما محصول پسته رو مهر ماه برداشت می کنند آقا احسان ما دیروز برداشت محصول رو آغاز کرد.![]()

راستی مریضی آقا احسان خدارا شکر به کلی بهبود یافته فقط چیزی که ازش باقی مونده "کمپوت"
تعجب نکنید آقا احسان ما چون در زمان بیماری لب به غذا نمی زد مجبور شدیم بهش کمپوت آناناس بدیم تا یه کم جون بگیره و اما کمپوت دادن همان و حالا دیگه هر روز یه قوطی کمپوت خریدن هم همان
البته من خیلی با آبمیوه های صنعتی موافق نیستم ولی چه کنم آقا پسر ما فعلا خوشش اومده![]()
گل پسر ما حالا دیگه شبها نسبت به قبل راحت تر می خوابه و تازه عادت کرده که مامانی براش قصه بگه...... جالب اینکه فقط قصه بزک زنگوله پا رو قبول داره و باهاش خواب می ره وبقیه قصه ها رو اصلا گوش نمی ده....
خوب دیگه فکر کنم این پست خیلی طولانی شد. تا بعد![]()
شنبه 14 اردیبهشت1387
عذر خواهی
پنجشنبه 29 فروردین1387
از هر دري خبري
سلاااااااااااااااااام. احوال دوستاي گلم چطوره؟ ما كه خوبيم. آقا احسان هم بد نيست.
فقط خيلي شيطون و بلا شده.
اخيرا هم يه بازي جديد ياد گرفته. دوتا از انگشتا شو مي ذاره رو هم شكل تفنگ و تير اندازي مي كنه و ما هم مجبوريم كشته بشيم و وسط هوا و زمين ولو شيم.
بعد هم خودش رو مي كشه.
البته رفتم سراغ كمد اسباب بازي و تفنگش رو واسش آوردم اما مثل اينكه اولش از صداش مي ترسيد ولي حا لا ديگه واسش عادي شده. با لاخره من هشدار دادم مواظب باشيد كشته نشيد. البته به ني ني ها كار نداره تازه خيلي با آرامش هر ني ني رو كه مي بينه بغل مي كنه و بوسش مي كنه.
تو رو خدا شما بگيد اين پسر آقا نيست؟![]()
![]()

و اما از هر چيزي بگذريم آقا احسان ما از گل و گلخونه نمي گذره.
به بوي گل آلري پيدا كرده ولي بازم جاش هميشه پيش گلاست. داره از دست من فرار مي كنه و پشت گلدون قايم مي شه![]()

گاهي اوقات هم بعد از انجام كار اشتباه اينقدر مظلوم مي شه كه آدم دلش نمي ياد دعواش كنه![]()
باز هم من هوس كردم لباس دخترونه تن احسان كنم. تو رو خدا بهش نمي ياد؟؟؟![]()

آخ داشت يادم مي رفت. بايد از زحمات شوهر عزيز تر از جانم
تشكر كنم
آخه زحمت عكسا با ايشونه.
مرسي حميد جان من و احسان هوارتاااااااااااااااااااااااااا دوستت داريم![]()
![]()
یکشنبه 25 فروردین1387
آقا احسان و فصل بهار
سلام. بي مقدمه بگم نمي دونم شما توي حياط منزلتن باغچه داريد يا نه اما با عچه ما رو ببينيد
با فرا رسيدن فصل بهار آقا احسان ما كمتر توي ساختمان هست و ترجيح مي ده بيشتر وقتش رو در باغچه سپري كنه آخه بچه ام خيلي به طبيعت علاقه داره. اصلا گلها رو پر پر نمي كنه حتي اونا رو از شاخه هم جدا نمي كنه و فقط گلها رو بو مي كنه. تازه و قتي به گل محمدي مي رسه موقع بوييدن يه چيزي مي خونه مثل صلوات فرستادن البته خيلي اروم مي گه و فقط خودش مي شنوه كه چي مي گه
تو رو خدا دمپايي ها شو داشته باش خنده دار نيست![]()

آقا احسان چند لحظه پس از تحويل سال و گرفتن عيدي
واي "پ پ پ پ و و و ل ل"

آقا احسان ما روز هفتم عيد يه سري به دشت و صحرا زد. ما هم در ميان علفزار ها يه عكس
ازش گرفتيم

يادتونه گفتم روز سوم عيد رفتيم باغ و طبق رسم ديرينه آش شنبه سال پختيم عكس با لا مال اون روزه
شنبه 17 فروردین1387
عید نوروز
عید همه تون مبارک 
انشا ا... که سال خوبی داشته باشید.
ما هم خوبیم آقا احسان هم بد نیست. البته خبر دارید که راه افتاده و تمام دنیا رو زیر و رو می کنه. روزهای اولیه مثل آدم آهنی دستاش جلو نگه می داشت و یواش یواش می رفت اما حالا حرفه ای شده. همه جا سرک می کشه . همه چیز رو زیر و رو می کنه
خبر دیگه اینکه روز ۲۷ اسفند ۸۶ زن دایی آقا احسان که قبلا گفته بودم حامله است رو بردیم بیمارستان و چند ساعت بعد دوتا نی نی دختر خوشکل به دنیا اومدند. 
اما نی نی ها اونقدر کوچولو بودند که چند روز توی دستگاه بودند ولی حالا خدا را شکر بد نیستند
آقا احسان نی نی ها رو خیلی دوست داره و اونا رو از دور نوازش می کنه
و اما عید امسال بر خلاف پارسال مسافرتی در کار نبود و خدا را شکر توی خونه یه تعطیلی دراز مدت خوردیم و خوابیدیم
لحظه تحویل سال طبق رسم هر سال رفتیم خونه با با بزرگ و آقا احسان لباسهای نو رو پوشید و نشستیم سر سفره هفت سین و قرآن خوندیم و بعد هم عیدی گرفتیم.
تازه من و بابایی هم عیدی هامون رو تقدیم آقا احسان کردیم.
بعد رفتیم خونه فامیل ها عید دیدنی. خلا صه تا شب چندین خونه رفتیم و دیگه آخر شب جیب آقااحسان پر از پول شده بود. من هم پول ها رو گذاشتم اونجا که وقتی بانکها باز شدند براش بذارم بانک مسکن.
آخه پسرم حساب مسکن جوانان داره و هر ماه باید پول واریز کنه![]()
روز سوم عید هم که در واقع اولین شنبه سال بود رفتیم بیرون توی یه باغ سر سبز و یه آش رشته مشتی و توپ جاتون خالی خوردیم و با درخت های شکوفه عکس گرفتیم.
بعدا عکسا شو براتون می ذارم.
خوب اولین روز کاری من توی سال جدید شروع شده. من دیگه باید برم . تا بعد![]()
![]()
یکشنبه 19 اسفند1386
آقا احسان و گل و گیاه

این زبون منو می بینی که مثل هاپوها دراومده از خوشحالیه که دارم به مامانم می خندم.

این قد من هم زیادی بزرگ شده. می بینید دستم به گلدان بزرگی گلخانه می رسه. اینو به مامانم بگید آخه اجازه نمی ده من خاک گلدونا رو عوض کنم.

آخیش چقد خاک گلدونا خوشمزه است. به همین خاطر کرمها همش دارن خاک می خورن. یادم باشه وقتی خاکها خوردم دستامو بشورم تا مامانم دعوام نکنه.

وای مامانم اومد .......... خدا به دادم برسه. فعلا بای.
دوشنبه 13 اسفند1386
و اما از آقا احسان گل. دیشب یکی از دوستای بابایی با خانومش که تازه هم با هم عقد کردند اومدند خونه ما مهمونی
. سر شب
آقا احسان یه کم خوابید تا من به کارام برسم و شام درست کنم. اما دیری نپایید که شاهزاده پسر از خواب بیدار شد و خدا به داد من برسد............. واویلا
.
موقع اومدن مهمو نا فرا رسید. خانوم و آقا با کادویی در دست وارد شدند
.آقا احسان همچنان در بغل من بی تابی می کرد. فکر کنم بد خواب شده بود. خانومه آقا احسان رو از بغل من گرفت و کادو رو براش باز کرد.
یه اسباب بازی زیبا بود. یه خرس خوشکل که سوار یه ماشین می چرخید و بوق می زد و به جلو و عقب حرکت می کرد.
اما با طری زیاد مصرف می کرد.
آقا احسان هم سریع تلفنش را وارونه کرد و باطریهاشو در آورد تا یه وقت خرسه بی باطری نمونه
با لاخره پسرمونو با اسباب بازی سر گرم کردیم ولی مثل اینکه پسر ما خیلی تنوع طلبه. چون خیلی زود از اسباب بازی جدید سیر شد و انو پرت کرد بیرون![]()
خوب دیگه بگم براتون از سر شام که چه بلایی سر ما اومد و نه ما و نه مهممونا نفهمیدند چی خوردند از دست این گل پسر . البته نا گفته نمونه(تعریف از خودم نباشه
) شام واقعا عالی شده بود.
باور کنید.......... اگه باور ندارید زنگ بزنید از مهمو نامون بپرسید. من که به کار خودم شک ندارم![]()
اما بگذریم. آقا احسان ما امروز یه چند قدیمی راه رفت به تنهایی
. فکر کنم حالا دیگه می خواد کم کم راه بیفته. امید با خدا
یه کار جدید هم یاد گرفته. با نزدیک شدن عید و شروع خونه تکونی و جمع شدن فرشها یاد گرفته زیر فرشها دنبال مورچه می گرده
وقتی که اونا رو پیدا می کنه تا مورچه بیچاره نکشه ول کن نیست. با تمام انرژی اونو می چلونه تا بمیره![]()
البته حواسم هست که بعدا دستاشو مرتب بشورم.
خوب فعلا باید برم. قربون همگی. ![]()

