تبليغاتX
آقا احسان امید زندگی من

یکشنبه 19 اسفند1386

آقا احسان و گل و گیاه

سلام. من آقا احسان هستم. علاقه زیادی به گل و گیاه دارم. الان هم یواشکی دور از چشم مامانم اومدم به گلها سر بزنم.

این زبون منو می بینی که مثل هاپوها دراومده از خوشحالیه که دارم به مامانم می خندم.

این  قد من هم زیادی بزرگ شده. می بینید دستم به گلدان بزرگی گلخانه می رسه. اینو به مامانم  بگید آخه اجازه نمی ده من خاک گلدونا رو عوض کنم.

آخیش چقد خاک گلدونا خوشمزه است. به همین خاطر کرمها همش دارن خاک می خورن. یادم باشه وقتی خاکها خوردم دستامو بشورم تا مامانم دعوام نکنه.

وای مامانم اومد .......... خدا به دادم برسه. فعلا بای.

نوشته شده توسط مرضیه در 11:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 اسفند1386

سلام به همه دوستای وبلاگ نویس گلم. قبل از هر چیز ورود یکی از همکاران عزیزم فریبا جون مامان سروش کوچولو رو به جمع وبلاگ نویس ها تبریک می گم

 و اما از آقا احسان گل. دیشب یکی از دوستای بابایی با خانومش که تازه  هم با هم عقد کردند اومدند خونه ما مهمونی . سر شب آقا احسان یه کم خوابید تا من به کارام برسم و شام درست کنم. اما دیری نپایید که شاهزاده پسر از خواب بیدار شد و  خدا به  داد من برسد............. واویلا.

موقع اومدن مهمو نا فرا رسید. خانوم و آقا با کادویی  در دست وارد شدند.آقا احسان همچنان در بغل من بی تابی می کرد. فکر کنم بد خواب شده بود. خانومه آقا احسان رو از بغل من گرفت و کادو رو براش باز کرد. یه اسباب بازی زیبا بود. یه خرس خوشکل که سوار یه ماشین می چرخید و بوق می زد و به جلو و عقب حرکت می کرد. اما با طری زیاد مصرف می کرد. آقا احسان هم سریع تلفنش را وارونه کرد و باطریهاشو در آورد تا یه وقت خرسه بی باطری نمونه با لاخره  پسرمونو با اسباب بازی سر گرم کردیم ولی  مثل اینکه پسر ما خیلی تنوع طلبه. چون خیلی زود از اسباب بازی جدید سیر شد و انو پرت کرد بیرون

خوب دیگه بگم براتون از سر شام که چه بلایی سر ما اومد و نه ما و نه مهممونا نفهمیدند چی خوردند از دست این گل پسر . البته نا گفته نمونه(تعریف از خودم نباشه) شام واقعا عالی شده بود. باور کنید.......... اگه باور ندارید زنگ بزنید از مهمو نامون بپرسید. من که به کار خودم شک ندارم

اما بگذریم. آقا احسان ما امروز یه چند قدیمی راه رفت به تنهایی. فکر کنم حالا دیگه می خواد کم کم راه بیفته. امید با خدا

یه کار جدید هم یاد گرفته. با نزدیک شدن عید و شروع خونه تکونی و جمع شدن فرشها یاد گرفته زیر فرشها دنبال مورچه می گرده وقتی که اونا رو پیدا می کنه تا مورچه بیچاره نکشه ول کن نیست. با تمام انرژی اونو می چلونه تا بمیره

البته حواسم هست که بعدا دستاشو مرتب بشورم. خوب فعلا باید برم. قربون همگی.

 

نوشته شده توسط مرضیه در 9:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 6 اسفند1386

یه نرم افزار مفید

  Pin2Pa

پينگيليش چيست؟

پينگيليش که در برخي کتب قديمي به نام فينگيلش نيز آمده است، زباني است جهاني شايد گسترده تر از پارسي، اين زبان که در حقيقت نوشتن لغات زبان پارسي با حروف لاتين است امروزه به رکن اصلي اينترنت براي فارسي زبانان جهان تبديل شده است، برنامه اي که مشاهده مينماييد، مترجمي است که ميتواند متون پينگليش را به پارسي دري تبديل کند (هر چند برنامه هايي براي توسعه برنامه به زبان پارسي پشتو و همچنين عربيگيليش نيز وجود دارد)، از آنجا که ما خودمان هم پارسي را درست بلد نيستيم دست تمام متخصصان زبان شناس را براي توسعه اين برنامه ميفشاريم.

با کلیک بر روی  لوگو ی فوق و  تایپ متن فینگلیش sms می توانید به راحتی  متن مورد نظر خود را به فارسی ترجمه کنید. باور نداری امتحان کن . مجانیه...................

نوشته شده توسط مرضیه در 10:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 5 اسفند1386

سلام و صد تا سلام . ازاینکه بازم دیر اومدم واقعا شرمنده. راستش یه امتحان سخت داشتم که شش ماه تمام شبانه روز مطالعه کردم. نتیجه اش واسه آینده شغلی ام خیلی مهمه. امیدم به خداست شما هم دعا کنید. ممنون.

راستش از آقا احسان  بگم براتون  ......هنوز که راه نمی ره ولی حسابی شیطونی می کنه و کارهای با مزه انجام می ده. اسباب بازی مورد علاقه اش توپ هست و در رنگهای مختلف و اندازه های کوچک و بزرگ توپ داره اما چند روزه که به یه عروسک درب و داغون پیله کرده و اونو بغل می کنه و چون به نی نی ها می گه اد یا ادی  اونو با جیغ های بلند صدا می زنه و گاهی هم سوار تاب می کندش و اونو تاب می ده و نازش می کنه. من هم می پرم بغلش می کنم و اونقدر بوسش می کنم که نگو .آخه از یه پسر این کارا خیلی جالبه..........

موقع آب خوردن دوست داره خودش لیوان آب رو سر بکشه وقتی سوار دوچرخه اش می شه خودش کم کم پا می زنه و می ره جلو. مهمتر از همه این جیغ هایی است که اخیرا اعصاب همه رو به هم ریخته.آخه گاهی اوقات به قدری جیغ میزنه که گلوش می سوزه و سرفه میکنه.

یه عادتش کم کم داره فراموش می شه.... یادتونه گفتم واسه خوردن غذا حتما باید جلوی کامپیوتر و با صدای عمو پورنگ باشه..... اما حالا اگه گرسنه اش باشه توی هر شرایطی غذاشو خوب می خورهو من هم اینطوری راحت ترم.

 تازگی ها یاد گرفته و به هر حیوو نی می گه هاپو حتی گاهی اوقات به تاریکی هم می گه هاپو و صداشو در می یاره جالب اینکه وقتی سوار ماشین می شه جاش کاملا مشخصه پشت فرمون روی پای بابایی و وقتی که بوق می زنه ما رو می ترسونه و می گه هاپو هاپو...... . آخه صدای  بوق ماشین ما به صدای ها پو شبیه

 

 

نوشته شده توسط مرضیه در 12:30 |  لینک ثابت   •