تبليغاتX
آقا احسان امید زندگی من

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

اولین سفر بدون بابایی

سلام م م م م م م م م م وای چقد دلم برای همه تون تنگ شده بود. مخصوصا نی نی های خوشکلتون از همه دوستایی که منتظرم موندید ممنون ومتشکر مخصوصا مریم جون مامان آرین خان گل وگلاب مامان آقا کوشا و همه دوستای گلم خدا را شکر امتحان به خوبی و خوشی تموم شد و امیدوارم نتیجه زحمات و درس خوندن شبانه روزم رو بگیرم ولی باور کنید اینقدر شرکت کننده زیاد بود که نگوووووووووووووووووووووووو خوب بگذریم.

من و آقا احسان حرکت کردیم به سمت تهران و بابایی چون بندر عباس امتحان داشت رفت بندر. یعنی لحظه به لحظه ما از بابایی دورتر و دورتر می شدیم اون میرفت سمت جنوب کشور و ما می رفتیم سمت شمال کشور. اولین باری بود که اینقدر از هم دور می شدیم خیلی دلتنگ بودم و استرس امتحان هم داشتم. ولی خوب گذشت

آقا احسان رو تهران بردم نمایشگاه کتاب و کلی خرید کردیم. حالا بعدا عکساشو براتون می ذارم که چه کتابهای خوشکل و چه بازیهای فکری خریدیم. البته با وجود گل پسر نتونستم غرفه کتابهای تخصصی خودم برم . فقط چند تا نرم افزار خریدم.چند روزه رو خونه اقوام بودیم و همه از دست آقا پسر ما شاکی بودن آخه خیلی شیطون بود و به همه جا سر می کشید. تو رو خدا این پسر کجاش شیطون و بده؟ واه ه ه  ه ه ه   ه ه  ه  ه.................

 

 

اما پس از بازگشت ازسفر با سوغاتی های پر باری از طرف بابایی روبرو شدیم. البته سوغاتی های من بیشتر از آقا احسان بود واقعا بابایی سنگ توم گذاشته بود. اصلا فکر کنم به جای امتحان فوق رفته بود جزیره قشم واسه ما سوغاتی بخره به به به هر حال دستش درد نکنه ماکه خوشحال شدیم و البته شرمنده ه ه ه ه ه ه

دیروز هم با آقا احسان رفتیم یه گشتی بیرون زدیم و البته عکس هم گرفتیم. با وجودی که توی شهر ما محصول پسته رو مهر ماه برداشت می کنند آقا احسان ما دیروز برداشت محصول رو آغاز کرد.

 راستی مریضی آقا احسان خدارا شکر به کلی بهبود یافته فقط چیزی که ازش باقی  مونده  "کمپوت"

تعجب نکنید آقا احسان ما چون در زمان بیماری لب به غذا نمی زد مجبور شدیم بهش کمپوت آناناس بدیم تا یه کم جون بگیره و اما کمپوت دادن همان و حالا دیگه هر روز یه قوطی کمپوت خریدن هم همان البته من خیلی با آبمیوه های صنعتی موافق نیستم ولی چه کنم آقا پسر ما فعلا خوشش اومده

گل پسر ما حالا دیگه شبها نسبت به قبل راحت تر می خوابه و تازه عادت کرده که مامانی براش قصه بگه...... جالب اینکه فقط  قصه بزک زنگوله پا رو قبول داره و باهاش خواب می ره وبقیه قصه ها رو اصلا گوش نمی ده....

خوب دیگه فکر کنم این پست خیلی طولانی شد. تا بعد

نوشته شده توسط مرضیه در 12:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه 14 اردیبهشت1387

عذر خواهی

سلام. دوستان گلم  وقت نکردم بیام آپ کنم خیلی سرم شلوغه. آخر هفته باید برم تهران یه امتحان مهم دارم خدایا به امید تو شما هم دعا کنید آقا احسان مریض شده تب شدید و لب به غذا نزده درست یک هفته هست.  انشا ا... با خبرای خوب برمی گردم منتظرم می مونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مرضیه در 15:8 |  لینک ثابت   •