تبليغاتX
آقا احسان امید زندگی من

دوشنبه 13 مهر1388

مسافرت پاییزی

سلام و صد تا سلام

همگی خوبید انشا ا...  ما که خیلی سرمون شلوغه. دانشگاه خودمون ثبت نام داشتیم. کلاس های دانشگاه تهران هم شروع شده و من دوباره هر هفته آواره ام که برم یزد و سپس تهران و کلاس و درس و سمینار و........

البته این هفته یه مسافرت کوچولو با آقای همسر داشتیم. اول رفتیم یزد خونه دادش کوچیکه. خدا راشکر رفته اند خونه نو. من که خیلی خوشحالم انشا ا.... هر که خونه نداره به زودی زود خونه دار بشه. یادتونه پارسال همین موقع بود که خودم رفتم خونه نو و حالا خان داداشمون. انشا ا... که مبارکشون باشه و سالهای سال با خوشبختی زیر یک سقف زندگی کنند.

راستی این سفر تهرانمون با کلی خرید همراه بود. همسری یه دست لباس خرید برخلاف همیشه و برای اولین بار توی عمرش رنگ روشن آره جدی می گم باورتون نمی شه...........

بنده هم رفتم هفت تیر و کولاک................  دیگه آخر مانتو ها رو خریدم......... چه کنیم دیگه پولداریه و هزار دردسر

و اما مثل اینکه اینجا وبلاگه آقا احسانه که ما داریم از خودمون می گیم

واسه آقا احسان هم طبق معمول از سر ونک (یه اسباب بازی فروشی خیلی بزرگ) دایناسور خریدیم. و حالا تعداد دایناسورهای آقا احسان ما با احتساب این آخری که به "هیولا"  هم معروف هست به بیست تایی می رسه

چه کنم این پسر ما بد جور عشق دایناسوره

خوب دیگه ما بریم تا بعد. قربان همگی

نوشته شده توسط مرضیه در 12:14 |  لینک ثابت   •